رمان رها فصل سوم


فصل سوم

آفتاب درست پرت میشد وسط سرش.
شروع کرد به مالیدن شقیقه اش . به روز قبل فکر کرد. باز هم رفته بودند بودند خانه ی آقای کریمی. این سومین بار بود که در طول این هفته به خانه ی او میرفتند . دو بار اول خانواده ی کریمی نخواسته بودند آنها را ببینند.
بار سوم ... شاید دیدارشان فقط ده دقیقه طول کشیده بود . آقای کریمی با قاطعیت فریاد زده بود: من رضایت نمی دم! خود خدا هم بیاد من رضایت نمیدم.
بعد اشک توی چشم هایش حلقه زده بود.
و خانم کریمی حرف نمی زد. هیچ چیز نمی گفت . او به یک مرده ی متحرک تبدیل شده بود.
حتی به حرف های آقای مقیمی هم گوش نمی کردند .
اما رامین حتی تحمل فکر کردن به مرگ خواهرش را هم نداشت. چه برسد به این که سر خاکش بنشیند. وای ! چقدر دردناک! باید سر خاک خواهرش بنشیند!
این اتفاق نباید بیفتد.
رامین با خودش گفت: اون وقت من دیوونه میشم...
این روز ها خانه از همیشه ساکت تر بود . پدر کمتر سر کار میرفت .نمیتوانست کار کند.
مادر بیشتر اوقات یک میل بافتنی دستش بود و شال گردن می بافت . بیشتر اوقات سرش پایین بود.
سرش را که پایین میگرفت ، اشک هایش سر میخوردند روی شال گردن نیمه کاره . سرعت حرکت دست هایش بیشتر میشد. انگار مسابقه ی بافتن بود.
یک بار با پدر دعوایش شد.
- همش تقصیر تو بود.
- من؟
- آره ! تو بهش اعتماد نکردی ! تو اون شب باهاش دعوا کردی! یادت رفته از ترس تو رفت تو اتاقش قایم شد؟
- من باهاش دعوا کردم؟ تو نبودی بهش میگفتی دو روز وقت میدم برو ثابت کن بی گناهی؟ من تحت فشارش گذاشتم یا تو؟
مادر از جایش بلند شده بود. به طرف اتاق رفته بود.
- چی شد؟ باز کم آوردی میری تو اتاق؟ اون شبم همین کارو کردی! یادته؟ کجا داری میری؟!
به سمت زن دویده بود.
- تو اصلا میدونی مرضت چیه؟
در اتاق را گرفته بود تا زن آن را نبندد.
- مرضت اینه که نمیتونی حقیقتو ببینی. بیماری!
زن به چشم های مرد خیره شده بود. شاید ده ثانیه به هم خیره شده بودند . بی آنکه حرفی بزنند.
بعد زن ، در حالی که صدایش میلرزید ، گفته بود:
- می خوای بگم حقیقت چیه؟ اینکه دختر منو میخوان اعدام کنن. اینکه من دارم دیوونه میشم. راست میگی ! من بیمارم.
بعد صدایش را بلند تر کرده بود.
- و تو به جای این که یه کاری کنی، داری با من یکی به دو می کنی!
- تو شروع کردی!
- تو تمومش کن! یه کاری بکن!
مرد چشم از زن برداشته بود. دوباره جلوی تلویزیونی بود که صدایش را خفه کرده بودند.
* * *
کمی دورتر از آدم ها ، کمی دور تر از یک شهر تاریک و سردکه همه ی خنده هارا می بلعد ، رها داشت به شهری فکر میکرد که یک روز ، روی زمینش قدم میزد. شهری که که دور تر از این جا بود.
داشت به شهر فکر میکرد. دیگر حرف های زن را گوش نمی کرد.
حرف های تکراری زن کلافه کننده بود.
- دلتون میخواد جریمه بشین؟
معصومه سریع گفت:
- نه!
رها جوابی نداد. اصلا گوش نمیکرد که بخواهد جواب بدهد.
- کار سخت چطور؟ دلتون میخواد کار سخت کنین؟
معصومه دوباره گفت:
- نه !
رها هنوز سرش پایین بود.داشت به آن بیرون فکر میکرد. به نسیمی که از لا به لای میله های پنجره خودش را توی اتاق میکشاند و صورت رها را نوازش می کرد.
- صورت هم دیگر رو ببوسین تموم بشه.
با نسیم آشنا بود. بعضی روز ها توی خیابان با هم برخورد میکردند. بعضی وقت ها ، وقتی رها پنجره ی اتاقش را باز میکرد ، نسیم خودش را میانداخت توی بغل رها .
و حالا داشت یواشکی با رها قایم موشک بازی میکرد.
- زود باشین.
معصومه چند قدم جلو تر آمد.
رها هنوز سر جایش استاده بود.
زن گفت:
- رها خانم ! دختر این همه کینه ای باشه خوب نیست ها! تو هم مقصر بودی. زود باش. روی دوستتو ببوس .
کینه ای! این دیگر بی انصافی بود .
رها چند قدم جلو تر رفت . حالا دست هم را گرفته بودند . به صورت هم نگاه نمیکردند . به آرامی هم دیگر را بغل کردند.
تمام شد. معصومه دستمال خونی توی دستش را روی زمین انداخت.
توی راه ، معصومه در حالی که سعی میکرد خونسرد به نظر بیاید ، زمزمه کرد:
- یه روزی از همین روزا می میری!
رها سر جایش ایستاد. چشم هایش را به چشم های دختر دوخت . تمام بدنش از حرص می لرزید. آنقدر عصبانی بود که میتوانست با دندان هایش دختر را تکه تکه کند.
صدایش میلرزید. بغضش را قورت داد. انگشت سبابه اش را روی پیشانی دختر گذاشت. درحالی که نفس نفس میزد ، گفت:
"حوصله ی چونه زدن با تو یکی رو ندارم. اونم تو این شرایط... پس خفه شو!"
دختر با یک حرکت انگشت رها را در دستش گرفت. تا جایی که میتوانست آن را خم کرد. انگار میخواست جیغ رها رادر بیاورد. نه ! تصمیمش جدی بود . داشت انگشت رها را میشکاند. فقط یک چیز میتوانست او را منصرف کند . رها باید عذر خواهی میکرد.
رها هیچ چیز نگفت . حتی خم به ابرو هایش نیاورد. درد داشت دیوانه اش میکرد.اما هیچ چیز نگفت.
یک لحظه ، انگار دیگر طاقت نیاورد. نه از درد انگشتش ، نه !از این همه مصیبت ،از این که باید این لحظه را این طوری سپری کند ، در حالی که میتواند در کنار پدرو مادرش باشد. همه اش تقصیر خودش است . شاید هم تقصیر دیگران.شاید اصلا تقصیر همان پدر ومادر باشد.
چانه اش لرزید.چشمانش پر از اشک شد. چقدر بیچاره است!
دهانش را باز کرد . یک فریاد بلند زد. یک نعره ی واقعی! بعد به اشک هایش اجازه داد که بریزند روی صورتش .
احساس کرد درد انگشتش کمتر شده است . چشمش به معصومه افتاد.
او هم داشت گریه میکرد. انگار منظور رها را فهمیده بود. داشتند یک حرف میزدند . پس چرا باید انگشت های هم را بشکنند؟!
توی تاریکی راهرو ، هم دیگر را در آغوش گرفتند و با اشک هایشان شانه های هم دیگر را خیس کردند.
دیگر به چند ساعت قبل فکر نمیکردند . به این که دعوا چطور شروع شده بود.
توی سالن غذا خوری بودند که دعوا شروع شد. معصومه چند تا صندلی آن طرف تر از رها نشسته بود. میتوانستند حرف های هم را بشنوند.
معصومه را قبلا هم دیده بود . او هم جرمش قتل بود .
و محکوم به اعدام.
رها سرش پایین بود . داشت با سوپ آبکی و بی مزه اش بازی میکرد.
یک دفعه ، حرف ها ی یک نفر درست مثل یک سنگ سخت افتاد وسط سرش. حرف های معصومه که داشت به بغل دستی اش میگفت: می میرم . آخرش می میرم. عین یه سگ !
رها سعی کرد گوش هایش را از کار بیاندازد . نمی شد.
- دیگه همینه که هس . قسمت مام این بوده . که با یه طناب بمیریم. عینهو بی پدر و مادرا جون بدیم. همینه که هس.
حالا قلب رها تند تر از همیشه می تپید. خودش هم به مردن فکر کرده بود. شاید بعضی روز ها را با فکر اعدام شدن شب می کرد. اما این که کس دیگری این فکر های دردناک را تصدیق کند ، این دیگر خیلی وحشتناک بود .
- نه زندگیمون عین آدم بود ، نه مردنمون ، یکی نیس بگه پدر... اینم کار بود تو کردی؟آدم کشتن هم شد کار آخه دختره ی ...؟!
رها ظرفش را برداشت. از جایش بلند شد که برود.
- ببین ! اینم یکیه مثل خودم . یه .... مثل خودم !
رها دیگر تحملش تمام شده بود.
بی آنکه به دختر نگاه کند ، زیر لب گفت: صداتو ببر!
- چرا؟ واقعیته دیگه ! مگه تو هم آدم کش نیستی؟
- می گم خفه شو بهت!
این روز ها از همیشه بی ادب تر شده بود . ناسزا های بدتر از این هم می گفت. حتی بد تر از ناسزا های معصومه و بقیه. شرایط این جا اقتضا میکرد ناسزا گفتن را یاد بگیری.
- خفه که می شم ! حالا امروز نشد ، یه روز دیگه ! مهتابو یادته ؟اونم خفه شد! مرد!
رها حال خودش را نمی فهمید . به طرف دختر رفت . دلش می خواست یک کشیده بخواباند توی گوشش .
- ببین منو ! یه دفعه دیگه این طوری از مهتاب حرف بزنی، به خدا بیچارت می کنم!
دختر از جایش بلند شد. حالا صدایش میلرزید.
- بیچاره که شدم رفت! تو چرا این طوری می کنی بابا؟ خب می میریم دیگه ! فکر می کنی با گل و شیرینی اعداممون می کنن؟
- بس کن!
- بدبخت ! فکر می کنی اون بیرون چند نفر به فکرتن ؟ هان؟ می دونی وقتی اعدام بشی چند هزار نفر دورت جمع می شن؟
- بس کن میگم!
- با هر نفس که تو کم میاری اونا ده تا ایولا می گن ! دو ساعت قبل از مراسم اعدامت زیر اندازاشونو هم پهن کردن ! تخمه و آجیل و پفکاشونم فراهمه ! زن و مردو بچه و اوه! اونقدر آدم هست که دیگه نمیشه سوزن انداخت ! انگار که تئاتر رفته باشن !تو هم میشی دلقکشون!
رها دیگر نمیتوانست حرف بزند . انگار ترسیده بود. یاد صحنه ی مرگ مهتاب افتاد. از آن بالا پرت شد. بعد سیل دانش آموز ها بودند که از بالا می ریختند پایین.
-آره آبجی! این جوریه! به این می گن یه مرگ با شکوه ! باحال!در ملأ عام!
وقتی رها به خودش آمد ، دختری را روی زمین پیدا کرد که داشت از بینی اش خون می ریخت. و میزی که چپ شده بود و همه ی ظرف های رویش تکه تکه شده بودند.
با چه شدتی دختر را زده بود!
هنوز باور نمیکرد .این دومین کسی بود که توی زندان رها او را زده بود.
نفر اول هم آنجا بود . داشت نگاهشان میکرد.
می دانست الان است که نگهبان ها بیایند و اورا با خودشان ببرند. همان جا بودند .انگار آن ها هم تعجب کرده بودند.
ناگهان دختر از جایش بلند شد. به سمت رها دوید.رها قدرت تکان خوردن نداشت.یک آن با انگشت هایی استخوانی مواجه شد که داشتند به سمت سرش نشانه می رفتند. دختر با تمام قدرت مو های رها را کشید . رها شروع کرد به نعره زدن. سعی کرد دست های دختر را از خودش دور کند . فایده ای نداشت. هنوز نمیدانست دختر چکار میخواهد بکند. اما میدانست کار وحشتناکی خواهد بود.
بعد سرش کوبیده شد به میز کناری. یکی با تمام قدرت سرش را کوباند به میز کناری.
وزمزمه کرد: خوب خوردی؟
رها خندید. یک لب خند محو . فکر کرد مرده است . هیچ چیز نمیفهمید. به جز یک درد وحشتناک .هیچ چیزنمیدید. به جز یک مشت هاله ی سیاه که داشتند به طرفش میدویدند.
وقتی به هوش آمد ، توی درمانگاه زندان بود . شنید که پرستار ها به هم میگفتند چیزی نمانده بود که ضربه ی مغزی بشود.
کاش میشد. کاش ضربه ی مغزی میشد. بعدش به کما میرفت. و دیگر بر نمی گشت. قطعا دردش کمتر از اعدام شدن است.
بعد توی دفتر رییس بودند. رییس آنجا ... رییس قفس ها .
هر دو می دانستند جریمه خواهند شد. اما نشدند. این یک معجزه بود.
جریمه شدن زیاد هم جالب نبود . باید دو برابر کار میکردند . دوبرابر لباس کوک می کردند. دوبرابر لباس چرخ میکردند .
یک معجزه ی دیگر ، فقط یک معجزه ی دیگر...
رها با خودش گفت: این که خواسته ی زیادی نیست ! هست؟
معصومه هم همین فکر را میکرد . ولی او از رها نا امید تر بود.
حالا چند ساعت از آن ماجرا گذشته بود. داشتند توی حیاط قدم می زدند . خودشان هم نمی توانستند باور کنند . چند ساعت قبل میخواستند هم دیگر را بکشند وحالا داشتند باهم قدم میزدند . درست مثل دو تا دوست صمیمی.
 ببخش آبجی . به جون ننم دست خودم نی. اصلا اعصابم خط خطیه . ما قبل از زندان هم یه نمه قاطی میزدیم. دیگه ماشاالله نور علی النور شدیم!
رها از طرز صحبت دختر خنده اش گرفته بود.فقط توی فیلم ها این جور حرف زدن را دیده بود!
- واسه چی میخندیدی؟
- من ؟ نه !
کمی سکوت کردند. دختر نگاهی به سر رها کرد !
- اوخ اوخ اوخ ! یعنی رسماَ ... تو سرت ! ببخش!
- مهم نیس! منم معذرت میخوام . نباید اون طوری میکردم.
- بی خیال. تموم شد رفت.
دوباره سکوت کردند. بعد معصومه با شک پرسید:
- واسه چی این جایی؟
- قتل دیگه!
- میدونم آی کیو! منظورم اینه که خب چی شد که این طوری شد؟
رها آب دهانش را قورت داد.نمیدانست چه بگوید.
- اگه نمی خوای نگو.
رها هیچ چیز نگفت.
- میگی؟
بغضش را قورت داد. احساس کرد دلش برای مهتاب تنگ شده . چرا او را کشت؟
- نمیگی؟
ارزشش را نداشت. واقعا نمی ارزید!
- دِ بنال دیگه! دیوونم کردی!
- سر یه فلش!
- چی ؟ اون دیگه چیه؟
رهایکدفعه سرش را بلند کرد. چشمانش را به دختر دوخت . باورش نمیشد.
- فلش! نمیدونی فلش چیه؟!
- نه ! من ننم فلش بوده ! بابام فلش بوده ؟ از کجا بدونم؟
رها خنده اش گرفته بود.
- یه چیزه مثل سی دی . مثل فلاپی. اینارو که دیگه میدونی چین؟
- آره ! خب.
- یکی بهم تهمت زد فلش دارم. یعنی فلش مال خودش بود ... یعنی نمیدونم ، شایدم مال اون نبوده ، شاید من اشتباه کردم...
- چی میگی؟ زیر دیپلم حرف بزن بفهمم منم!
همه ی ماجرا را برای معصومه تعریف کرد.
معصومه چشم های درشتش را بست . به دیوار تکیه داد.
- خوبی؟
- آره .
چشم هایش را باز کرد.
- میدونی؟ یکمی مثل همیم .
- از چه نظر؟
- بی خیال. واقعا سر یه همچین موضوعی این اتفاق افتاده ؟
- آره.
- واقعا سر یه همچین چیزی ؟! انگار نه انگار داریم توی یه شهر زندگی میکنیم.
- چطور؟
- تو مدرسه ی ما از این خبرا نیست. هر کی هرکیه.
- مگه شما چیکارا میکنین؟
معصومه یک نفس عمیق کشید. کله اش را خواراند . بعد زل زد به ناخن های کثیفش.
- ما... عرضم به حضورت که ما موادبه هم میفروشیم، عرق به هم میفروشیم ، از هم دزدی میکنیم ، هم دیگرو کتک میزنیم،...
- تو مدرسه ی ما از این خبرا نبود.
- خب معلومه دیگه! تو تو مدرسه ی .... درس میخوندی ، مگه نه ؟ تو همچین مدرسه ای نباید هم از این خبرا باشه . پولتون کمه ، ننه باباتون معتادن ، چی؟
کمی مکث کرد. انگار مردد بود حرفش را ادامه دهد.
- جدیدا... یه مطب هم زده بودیم که پلمپش کردن.
- چی؟
- مطب دیگه ! طبابت میکردیم. اونم با کمترین امکانات.
- متوجه نمیشم.
- اونم کجا؟ تو توالت مدرسه. با شیلنگ! با کمترین حق ویزیت!
- من واقعا نمیفهمم تو چی میگی!
- بس که نفهمی!
رها احساس کرد دختر دلش میخواهد گریه کند. انگار داشت به زور لبخند میزد.
سرش را پایین انداخت . زمزمه کرد:
- سقط جنین دیگه!
- چی؟!
حالش داشت به هم میخورد. نمیتوانست باور کند .
- یعنی چی؟
- یعنی همین دیگه !
نمیتوانست درک کند.
معصومه داشت انگشت هایش را میشکاند . تق تق تق... و داشت یک چیز هایی میگفت . رها فقط لرزش صدایش را احساس میکرد.
- خب بعضی وقتا بچه ها یه کارایی میکردن که دیگه نمیشد جمعش کرد . به کسی هم نمیتونستن بگن . تا این که یکی از کلاس بالاترا پیداش شد ، گفت من بلدم مشکلتونو حل کنم. فقط یکم مایه میخوام .
- میشه یه جایی بشینیم؟
- آره. خوبی؟
- نه.
رها نشست روی زمین . نمیتوانست خودش را به پله ها برساند . سرش را با دست هایش گرفت.
- خلاصه دیگه . اینم یه جوریشه.
- خیلی ناجوره.
- از این که این جایی و داری واسه مرگ انتظار... ببخشید . حواسم نبود.
رها سرش را بلند کرد. داشت به سیم خاردار های دور تا دور دیوار نگاه میکرد. با خودش فکر کرد شاید هم این جا بودن از تحمل آن شرایط سخت تر نباشد.
- یه سوال بپرسم معصومه؟
- چیه؟
- تو هم ... تو هم تا حالا پیش اون دختره رفتی؟
معصومه به رها نگاه کرد. یک حلقه اشک دور چشم های سیاهش چمباتمه زده بود.
- آره.
رها هیچ چیز نگفت .نمیدانست چه بگوید.
- یعنی نه به خاطر سقط جنین .به خاطر...
- به خاطر چی؟
- میخواستم ازش یاد بگیرم . پولشو نیاز داشتم.
- یاد گرفتی؟
- یه چیزایی. یه مدت گذشت یکی از هم کلاسیا اومد گفت بهم نیاز داره . گفتم پولشو یجا ازت میگیرم ها! گفت هرچی بخوای میدم بهت . فقط شر اینو از سرم کم کن.
- چیکار کردی؟
- هیچی دیگه . بار اول با همون دختره ، اسمش شیما بود ، بار اول با اون رفتم . بعد از اون چند نفر دیگه هم اومدن سراغم...
- وایستا ببینم! بچشونو میکشتی؟!
- بچه که نه... یه نقطه ... یه بند انگشت خون.
- بسه دیگه. دیگه نمیخوام بشنوم.
رها داشت باخودش میگفت: هر بلایی که سرت بیارن ، حقته.
میخواست از جایش بلند شود. چشم هایش سیاهی رفت. هیچ چیز نمیدید. معصومه دستش را گرفت.
- چته؟
- ولم کن . میخوام برم.
- چیه؟ بدت اومد ازم ؟ خودمم از خودم بدم میاد.
- بذار برم.
- ولی یه چیزی رو فکر کردی؟ اگه من این کارو نمیکردم ، اونوقت که بدتر میشد. هیچ میدونی اگه پدراشون میفهمید چیکارشون میکرد؟هم خودشونو میکشت ، هم به قول تو بچشونو. من بهشون خوبی میکردم!
- واسه همین از خودت بدت میاد؟
- نه. من ...
رها سر جایش نشست . نمیتوانست راه برود . پاهایش بی حس شده بود.
حالش از این حرف ها به هم میخورد . اما گویی کنجکاو شده بود .
احساس بچه هایی را داشت که میخواهند یک فیلم ترسناک تماشا کنند . هم میترسند ، هم میخواهند ببینند.
- چرا گفتی مثل همیم؟
- ولش کن . تو حالت خوب نیس.
- نه . بگو.
- الان گفتی دیگه هیچی نگم !
- خب بگو چرا مثل همیم؟ فقط همینو بگو
- اونو بخوام بگم ، باید همشو تعریف کنم.
گرم بود . خیلی گرم . رها دستش را به سمت پیشانی اش برد . عرق سردی راکه روی پیشانی اش نشسته بود ، پاک کرد.
- تعریف کن.
- یه مدتی که گذشت ، یه اول دبیرستانی اومد پیشم، بهم التماس کرد، گفت هر قدر بخوام بهم پول میده ، فقط بچشو بندازم، گفت اگه این کارو نکنم ، خونوادش پرتش میکنن بیرون ، میشه آواره ی خیابونا. نمی دونم چرا ، ولی احساس خوبی نداشتم . فکر میکردم این جونشو نداره ،. قبول نکردم . هر روز میومد کلی التماس و گریه می کرد که این بچه داره بزرگتر میشه ، گندش داره در میاد ، بهش گفتم برو پیش یکی دیگه ، گفت من به تو اعتماد دارم ، میترسم بقیه برن به مامانم خبر بدن ، بیرون هم کسی رو نمی شناسم ، می ترسم. خلاصه اونقدر اصرار کرد که راضی شدم.
یک نفس عمیق کشید.
- چهار شنبه بود . زنگ آخر. معلم نداشتیم. رفتم دنبالش .
دباره سکوت کرد. رها دید که یک قطره اشک افتاد روی زمین .
- اولش مثل همیشه بود. فقط صداش نباید در میومد . چون ممکن بود کسی بشنوه.به جز ما دونفر هم داشتن بیرون کشیک میدادن. یه کی هم دم دفتر مدیر بودکه اگه چیزی شد علامت بده.
دلم براش می سوخت . خدا میدونه چه دردی داشت میکشید. دندوناش از شدت درد به هم سابیده می شدن.
یکمی که گذشت ، گفت من دیگه نمی تونم تحمل کنم . تمومش کن . گفتم خودت خواستی ، الان دیگه نمی تونم کاری بکنم . دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره . شروع کرد به جیغ زدن . نمی دونستم چیکار کنم . چند تا جیغ که زد ، از حال رفت . یهو به خودم اومدم ، دیدم دستشویی رو خون داره می بره. نمیدونستم چیکار کنم. چند تا زدم به صورتش ، جواب نمیداد . دیگه داشتم می زدمش.
جواب نداد...
حالا شانه هایش داشتند میلرزیدند . شروع کرد به هق هق کردن. رها هرچه کرد ، نتوانست به او دست بزند . یک جور چندش ، ترس ... یک چیزی بود که باعث میشد رها در دل بگوید: حالم ازت به هم میخوره.
لابه لای هق هق هایش ناله کرد:
- مرده ...بود.
رها از جایش بلند شد. دیگر نمیتوانست آن جا بنشیند . به سختی خودش را به در رساند . درست مثل مست ها بود . نمیتوانست راه برود.
داشت با خودش فکر میکرد: شاید شباهتش این است که هردوتایمان توی مدرسه آدم کشته ایم. مدرسه!
باد پاییزی ، برگ ها ی زرد را از دنیا ی بیرون ، میاورد توی حیاط زندان . برگ ها ها بوی شهر را میدادند.
رها پایش را روی برگ ها گذاشت . چشم هایش را بست . با خودش گفت : این جا محله ی خودمان است . توی راه مدرسه ... این جا پر از برگ های پاییزی است.
چشم هایش را باز کرد. آن جا حیاط زندان بود.
حالا یک ماه از خودکشی معصومه میگذشت. دو روز بعد از آشنایی با رها ، معصومه خودکشی کرده بود. درست همان طور که آن دختر توی دستشویی مدرسه مرده بود.
نگهبان ها می گفتند خون داشت دستشویی را می شست. هیچ کس نفهمید معصومه آن تیغ لعنتی را از کجا پیدا کرده بود.
بچه ها از هم می پرسیدند : چرا این کار را کرد؟ او که بالاخره می مرد!
و رها در دل میگفت : شاید دلیلش ترس از اعدام شدن بود. شاید میترسید به دست کس دیگری از این دنیا برود . آره ... هیچ کس به اندازه ی خود آدم با خودش مهربان نیست.
شاید هم عذاب وجدان دلیلش بوده . حتما یک شب دیگر نتوانسته خودش را تحمل کند . این افتضاحی که به بار آورده را... یک شب دیگر تحملش تمام شده.
برای مرگ معصومه ، رها یک قطره هم اشک نریخت . دست خودش نبود.نمی توانست برای معصومه دلسوزی کند.
شاید هم داشت برایش عادی میشد. معصومه دومین کسی بود که رفت.
نه...سومین کس بود. اولی را خود رها فرستاد.
شاید هم نمیخواسته درد از دست دادن اطرافیان را کمتر کند . بعضی غم ها باید بمانند . باید خاطره شوند . باید بنشینند گوشه ی مغزت و مدام بپر بپر کنند.
حالا تنها آشنای رها ، حمیده بود. بعضی وقت ها نگاه هایشان به هم گره می خورد . رها سریع صورتش را بر می گرداند . وقتی دوباره یواشکی به دختر نگاه می کرد ، می دید او هم دارد کار خودش را می کند. حتی یک کلمه هم با هم حرف نمی زدند . ولی بعضی وقت ها ، سر میز غذا ، یک دفعه با هم دستشان را به طرف نمکدان دراز می کردند . بعد خودشان را می زدند به آن راه . رها سریع تر نمکدان را برمی داشت و همه چیز تمام می شد.
بعضی وقت ها هم توی کارگاه خیاطی ، هر دوتایشان میرفتند سراغ یک پارچه . باز هم رها پارچه را بر می داشت و همه چیز تمام می شد.
باد موهای رها را به رقص در آورده بود. روسری اش را جلو تر کشید . موهایش را مرتب کرد. نشست روی پله ها .
سرش را به آسمان دوخت . ابرها ی سیاه ! رها عاشق این هوا بود . انگار باران داشت فریاد میزد: دارم میایم!
یکی کنارش نشست . رها ترسید . دلش نمیخواست یک نفر دیگر پیدا شود و قصه های عجیب وغریب برایش تعریف کند.
- سلام!
رها سرش را پایین آورد. به دختر نگاه کرد.
- سلام.
دختر سکوت کرد. رها با بی حوصلگی پرسید:
- کاری داری؟
دختر خندید.
- کار ؟ کار که نه.یه کم دلم گرفته.
حالا نوبت رها بود که بخندد.
- دلت گرفته؟! خیلی عجیبه! آدم مگه تو یه همچین جایی دلشم میگیره؟
حالا هر دو داشتند می خندیدند.
- من تازه اومدم این جا . چند روزی نمیشه.
صدای دختر به قدری زیبا بود که رها نتوانست جلوی خودش را بگیرد. سرش را بلند کرد و به چشم های دختر خیره شد. یک جفت چشم سیاه بادامی . درست مثل کره ای ها.
- چیه؟ چرا این جوری نگاه میکنی؟
- هیچی...
رها کمی مکث کرد.
- تا به حال کسی به این خوش صدایی ندیده بودم.
دختر لب خند زد.
- مردشور این صدا رو ببرن که هر چی می کشم از اینه.
- چطور؟
- مهم نیس.
رها یک نفس عمیق کشید. چه اشتباهی کرده بود!
دختر موهایش را از جلوی پیشانی اش کنار زد.
- میخوای بخونم؟
- این جا؟
- چی میشه؟
- میان جمعمون میکنن بابا!
دختر دوباره خندید.
- اسمت چیه؟
- رها.
- واقعا؟ اسم خواهر منم رهاست.
- اسم تو چیه؟
- صحرا.
- چه قشنگ!
- آره ! میدونم .صحرا و رها!
- وای ! چقدر قشنگه صدات!
- بخونم دیگه!
- الان نه . تو اینا رو نمیشناسی. گیر بدن دیگه ول نمیکنن.
- کی آزاد میشی؟
رها بی حرکت ماند . نمی دانست چه بگوید.
- نمیدونم. شاید هیچ وقت.
- هیچ وقت؟
هردوتایشان سرشان را پایین انداختند. صحرا آرام گفت:
- امید وارم آزاد بشی. امید وارم رضایت بدن.
- نمی دن.
- میدن! ببین.
- تو تازه اومدی این جا . من دو تا از دوستامو این جا از دست دادم. همه دارن جلوی چشمام می میرن. منم یکی مثل اونا.
- به هر حال. من دلم روشنه.
رها اشک هایش را پاک کرد. دختر پرسید:
- راسته که این جا یکی خود کشی کرده؟
- آره.
- چه وحشتناک ! چرا؟ چیکار کرده بود؟
- ولش کن . اعصابت خرد میشه.
- یه چیزایی راجع بهش شنیدم.
لب هایش را گزید.
- خب می دونی؟ شاید خیلی هم مقصر نباشه!
- مقصر بوده .
- نه .اگه واقعا اون جوری که من شنیدم باشه ، خب ... ما چه میدونیم؟ کسی چه میدونه چه خونواده ای داشته؟ چه جور زندگی داشته؟
- هر جوری! نباید این کارا رو میکرد.
- دست بردار رها! هر کسی اشتباه میکنه ! من و تو برای چی این جاییم؟هان؟ آدمای اون بیرون ! میدونی الان که ما این جا داریم با هم حرف می زنیم چند نفر دارن اون بیرون اشتباه میکنن؟همه خطا میکنیم.
چند تا سرفه ی خشک زد.
- به نظر من ، هیچ کس ، هیچ وقت خودش اشتباه نمیکنه. فقط بعضی وقتا بعضی ها هستن که باعث میشن اشتباه کنی. قربونی بشی، زجر بکشی ، التماس کنی ... .
جالب اینه که همین آدما ، وقتی اشتباه میکنی، سرزنشت میکنن ، مسخرت میکنن ، بهت میگن بدی، دیگه باهات حرف نمی زنن. اون وقته که اونا میشن پاک و تو که اشتباه کردی ، میشی کثیف، اونا میشن سالم و تو رو از دریچه ی ذهنشون یه جذامی میبینن که نباید بیان طرفت ! بعدشم تنبیهت میکنن! این یجور منطقه. طبق این منطق، مثلاً اگه یه روز یه پسر بچه از یه میوه فروشی یه سیب کرم خورده بدزده ، باید تنبیه بشه ، اما هیج وقت کسی رو که نون سر سفره ی این بچه رو دزدید، تنبیه نمیکنن. کسی که باعث شده رو تنبیه نمیکنن.و این ، خیلی شرم آوره !
و شرم آور تر اینه که اجازه می دن کسی که اشتباه کرده ، تا گردن بره تو لجن ، دست و پا بزنه ، التماس کنه ، کمک بخواد و اونا فقط تماشاش می کنن ! انگار دیگه صدا ی ضربان قلبشو نمیشنون ، انگار دیگه لرزش صداشو احساس نمی کنن.و دست آخر اون طرف هم به اون وضعیت کثیف عادت می کنه. کم کم قبول می کنه که مقصر فقط خودش بوده و خودش !
یک قطره باران از آن بالا افتاد روی سر رها. بالاخره داشت باران میبارید. چقدر دلش برای باران تنگ شده بود!آقای مقیمی داشت تمام تلاش خود را برای گرفتن رضایت می کرد. خانواده ی کریمی انگار نرم تر شده بودند.حالا هفت ماه از آن اتفاق دردناک گذشته بود. نه این که غمشان کمتر شده باشد .نه ! غم از دست دادن فرزند هیچ وقت کم نمیشود. اما منطقی تر شده بودند . حالا خانم کریمی با دلیل از حرف هایش دفاع میکرد. و این خیلی خوب بود . چون آقا ی مقیمی میدانست دارد با یک انسان که قدرت فکر کردن را به دست آورده صحبت میکند.
آقای مقیمی به پدر مهتاب گفت که او هم دخترش را از دست داده . گفت که میداند غم از دست دادن فرزند یعنی چه . و از آقای کریمی خواست تا فقط به این فکر کند : پدر و مادر رها چی؟ آن ها چه تقصیری دارند؟
و پدر مهتاب کم کم داشت با ور میکرد اگر آن شب آن قدر تند نمی رفت شاید این اتفاق نمی افتاد. باخودش گفت: چرا حرف زدن را یاد نمیگیرم؟
و حالا پشیمان تر از همیشه بود. خودش را مقصر می دانست. با خودش میگفت : تقصیر من است.
و رامین بود که میگفت: تقصیر تو نیس بابا. اتفاقیه که افتاده . تقصیر هیچ کس نیس. من میدونم تو چقدر رها رو دوست داری . من می دونم اگه اون شب حرفی زدی ، از روی علاقه بوده . مهم نیس. چیزی که الان مهمه ، نجات رهاس.
و یک روز ...
* * *
- وای ! چقدر دلم برای مادرم تنگ شده !
- منم همین طور.
- می دونی صحرا ، تنها چیزی که از خدا می خوام همینه که برگردم تو اتاقم ، پنجره رو باز کنم ، دراز بکشم رو تخت ، باد بزنه تو صورتم ، بازم صدای جرو بحث های مامان و بابا بیاد ، صدای آواز خوندن رامین ، بعدش من جیغ بکشم ...
صدای رها لرزید . چیزی نمانده بود اشک هایش بریزند.
- جیغ بکشم : آروم تر ! میخوام بخوابم!
صحرا نزدیک تر آمد . اشک های رها را پاک کرد. زمزمه کرد:
یه روز یه خونه ای بود که تابستونا
روی پشت بومش ولو میشد خورشید
درخت انجیر پیری که تو باغ بود
همه ی کودکی ها ی مرا می دید.
رها لب خند زد . صدای صحرا چقدر آرامش بخش بود !
صحرا دست رها را گرفت .
گفت: ترو خدا این همه ناراحت نباش دیگه ! می دونم خیلی سخته . میدونم این انتظاری که داری میکشی وحشتناکه ! ولی سعی کن بخندی .من بهت قول میدم همه چیز درست میشه رها . باور کن.
- من این جا اونقدر درد کشیدم که فکر نکنم هیچ وقت مثل قبل بشم .نه ! دیگه نمیشه. این جا چیز هایی دیدم که از هزار تا کابوس وحشتناک تر بود.دردناک تر.
- باز که شروع کردی!
- اصلا اگه این جا هم نبودم ، بازم مثل اول نمیشدم . مهتاب ...
- تروخدا! داری خودتو عذاب می دی!
- تو مدتی که این جا بودم ، حتی یه شب هم درست نخوابیدم .نمیتونم ! به محض این که خوابم می بره کابوس ها شروع میشن.چشم هامو که باز میکنم میبینم نه ! انگار اون کابوس ها بهتر بودن !
- درست میشه . درست میشه.
رها سکوت کرد. دلش میخواست گریه کند . ولی نکرد . شاید حق با صحرا باشد. شاید یک روز همه چیز درست شود.
- راستی رها ! گفتی کی آواز بخونه؟
- چی ؟!
- گفتی کاش دوباره صدای آواز های کی رو بشنوی؟
- من؟ آهان ! رامین.
- رامین کیه؟
- برادرم دیگه.
- آهان.
صحرا در حالی که داشت زیر ناخن هایش را تمیز میکرد ، زمزمه وار ادامه داد:
- برادرت آواز میخونه؟
- آره! اونم چجور! انگار یکی داره اعصابتو خط خطی میکنه!
صحرا خندید. کمی بعد دوباره پرسید:
- چه شکلیه؟
- چی؟!
صحرا لب هایش را به هم فشرد . خنده اش گرفته بود .
رها نمیدانست چه جوابی بدهد . از سوال صحرا تعجب کرده بود . برایش خیلی جالب بود . چطور توانست یک همچین سوالی بپرسد؟
- اونقدر زشته که حد نداره ! عین میمون ! نه بابا! یه چیز بدتر!
- واقعا؟
- اصلا نمیشه بهش نگاه کرد . یعنی یه ذره زیبایی در وجود این بشر نیس! نگاهش که میکنی ، همین طوری خدا رو شکر میکنی که تو اون شکلی نیستی. با ور کن !
- جدی؟ پس به درد نمیخوره!
- نه بابا! تازه میدونی؟ یه خرده هم خل و چله ! بیچاره پنج سال طول کشید دیپلمشو بگیره .
- برو!
- به جان تو. تازه مشکل عصبی هم داره. قاطی که میکنه هر چی دم دستش باشه میشکونه !
- نگو!
- یه مدتی هم کارتون خواب شده بود.
- ای وای!
- بعد تازه ! یه بوی گندی هم میده که اصلا نمیشه رفت طرفش. نمیدونم چرا!
- بیچاره زنش!
- کی زن اون میشه آخه؟اصلا یه موجود عجیب الخلقه ایه .
- عجب!
رها سرش را پایین انداخت . احساس کرد صحرا دارد نگاهش میکند . یک دفعه صحرا دست هایش را به طرف شکم رها آورد.
- منو دست میندازی دیوونه؟
- نه ! با ور کن!
دیگر نتوانست ادامه دهد . صحرا آنقدر رها را قلقلک دادکه رها از حال رفت. دیگر نفسش در نمی آمد.
- صحرا ترو خدا تموم کن ! الان یکی میاد مارو میبینه !
- وا ! مگه داریم چیکار میکنیم؟!
- بابا آروم بگیر دیوونه! چقدر سروصدا میکنی!
- جای حمیده خالی!
- چی؟
رها سر جایش نشست . توی چشم های صحرا خیره شد.
- مگه تو هم میدونی؟
- آره ! کاملا معلوم بود!
- از چیش؟
- از چیش؟!
دوباره شروع کردند به خندیدن.
- خب معلومه دیگه ! هی به آدم اون جوری نگاه میکنه !
- چجوری؟
- اون جوری...
صحرا زبانش را درآورد . گردنش را کج کرد وشروع کرد به چشمک زدن.رها دیگر نمیتوانست جلوی خندیدن خود را بگیرد . قیافه ی صحرا به اندازه ای خنده دار شده بود که رها شروع کرد به قهقهه زدن.
- نه دیگه! اون طوری هم نمیکنه .
- خب منظورش همونه دیگه.
- زهر مار!
- میگم رها! بیا ازش انتقام بگیریم.
- من ازش انتقاممو گرفتم.
- چطوری؟
رها همه ی ماجرا را برایش تعریف کرد.
- خب حالا یه بار هم با هم ازش انتقام بگیریم!
- چیکار کنیم؟
صحرا دستش را زیر چانه اش گذاشت. کمی بعد گفت:
- ولش کن ! گناه داره بابا! اون که کاری با ما نداره . اونم یکیه مثل ما!
- کاری با ما نداره؟ پس اون شکلکایی که در میاوردی چی بود؟عمه ی من این کارا رو میکرد؟
دوباره خنده ها شروع شد.
-خب داشتم مبالغه می کردم! مثل تو که برادرتو اونطوری تعریف کردی.
ولی بی شوخی ، مگه اون چکار به کار ما داره؟
- صحرا! اینا خطرناکن!
- این که خطر ناک نیس!
- بابا تو دیگه کی هستی!
- ولی حال میده اذیتش کنیم ها!
- آره! حال میده اونم بیاد ازت انتقام بگیره.
- بابا غول نیستش که !
- چه ربطی داره ! هرکی رو اذیت کنی اونم اذیتت میکنه . حالا چه برسه به این!
- نه ! اونجور اذیت که نه ! فقط واسه خنده.
- خب چیکار کنیم؟ دوساعته منو مسخره ی خودت کردی!
صحرا شروع کرد به تعریف کردن نقشه اش.
حمیده درست میز مقابل آن ها نشسته بود . حالا ده دقیقه ای میشد که او را زیر نظر داشتند.
- پس چرا بلند نمیشه ؟
- خب از کجا بدونه ما چیکار میخوایم بکنیم؟
- پا شد! بدو!
حمیده از روی صندلی اش بلند شد. انگار میخواست برود دست شویی.
صحرا با سرعت خودش را به میز حمیده رساند . بسته ی فلفلی را که روز قبل از روی پیشخوان دزدیده بود ،از جیبش درآورد. وقتی کمی از فلفل را توی غذای حمیده ریخت ، به رها چشمک زد . رها خندید . یکدفعه ته بسته باز شد.
و همه ی فلفل ها رویختند توی ظرف سوپ حمیده . صحرا نمیدانست چکار کند . هیچ قاشقی روی میز نبود . انگشتش را توی سوپ برد . شروع کرد به هم زدن . رها سرش را روی میز گذاشته بود و میخندید. توی دلش میگفت: کله شق!
وقتی حمیده برگشت ، هر دوتایشان بی سر وصدا منتظر ماندند .
حمیده قاشقی را که گوشه ی میزافتاده بود ، برداشت . رها یکی زد به گردن صحرا .آرام گفت: گیج ! قاشق که اون جاست!
- هیس! نگاه کن .
حمیده قاشقش را پر کرد . در حالی که به دختری که از مقابلش رد می شدخیره شده بود ، قاشق سوپ را توی دهانش گذاشت.
یک دفعه ، چشم هایش ریز شد . بعد به فاصله ی چند ثانیه چشم هایش بی نهایت گشاد شدند .
زبانش را از توی دهانش بیرون آورد.
داشت نفس نفس میزد. حالا رها و صحرا دیگر نمیتوانستند جلوی خنده شان را بگیرند. حمیده دستش را به سمت دهانش برد . شروع کرد به باد زدن . تند و تند دست هایش را تکان میداد .
چیزی نمانده بود که چشم هایش از حدقه در بیایند . صحرا آرام گفت: جزا ی چشم چرانی!
بعد اشکی را که از شدت خنده جاری شده بود پاک کرد.
رها سرش راپایین انداخت .نمیخواست حمیده خندیدنش را ببیند .
وقتی سرش را بلند کرد...
زیر چشم های حمیده قرمز شده بود .همین طور گونه هایش . دستش را روی گلویش گذاشته بود.
رها احساس کرد دیگر صدای خنده های صحرا نمی آید.
حمیده نمیتوانست نفس بکشد . به سختی دهانش را باز میکرد وتا جایی که میتوانست هوای اطراف را می بلعید.
کسی آرام گفت:
- یا امام زمان!
حمیده از جایش بلند شد . چند قدم جلو رفت.بعد افتاد روی زمین . مچاله شد روی زمین.
حالا رها جسمی را روی زمین میدید که شکمش به شدت بالا و پایین میرفت. دستش را روی زمین میکشید و سعی میکرد جلو تر برود. داشت با تمام قدرت روی زمین میخزید.
- رها این حساسیت داره!
صحرا به سمت دختر دوید. داشت فریاد میزد. انگار داشت نگهبان کنار دیوار را صدا میکرد.
رها بی حرکت سر جایش ایستاده بود . نمیتوانست تکان بخورد.
چشم دوخته بود به خفه شدن موجودی که چند متر بیشتر با او فاصله نداشت.چشم دوخته بود به تقلا کردنش .
یک قدم جلو تر رفت . ایستاد. تمام وجودش یخ کرده بود.
قبلا هم این احساس را داشته . آره! یک روز ، یکی توی مدرسه ، از طبقه ی بالا پرت شد پایین . آن روز هم رها همین احساس را داشت. آن روز هم دلش میخواست زمین دهان باز کند ، او را ببلعد و دیگر هیچ اثری از او باقی نماند.
رها روی صندلی افتاد . دستش را روی سرش گذاشت . فکری داشت که توی مغزش جولان میداد ، آن قدر وحشتناک بود که رها ترجیح میداد مغزش از کار بیفتد.
* * *
ناخنش را کشید به میله ی قفس.احساس کرد تمام بدنش میخوارد. حالا دو دقیقه ای میشد که ساکت در مقابل حمیده ایستاده بود.
- چی بگم؟
آب دهانش را قورت داد.
- فقط میخواستیم شوخی کنیم. نمیدونستیم این طوری میشه .
حمیده به آرامی گفت:
- مهم نیس.
- چرا ! مهمه !
- نه .تموم شد رفت.
- اگه میمردی چی؟
- فعلا زندم!
- به هر حال...
سرش را بلند کرد. حمیده را دید که داشت به زمین نگاه می کرد.
- به هر حال... معذرت می خوام.
- تموم شد دیگه...
حالا دوروز از این اتفاق وحشتناک میگذشت . رها دلش گرفته بود . بد جوری هم دلش گرفته بود.
بعد از ان اتفاق ، رها فکر میکرد دیگر منصفانه نیتس که آزاد شود. اما صحرا میگفت : اتفاقا باید از این حادثه درس بگیری! باید بفهمی هرکسی ممکنه اشتباه بکنه . هر کسی ممکنه کارای احمقانه کنه ... هر کسی ممکنه دیوونه بشه .
فصل هشتم

ساعت پنج بعد از ظهر بود .
رها نشسته بود روی تخت . دیگر تخت بوی رها را گرفته بود. دیگر از آن تخت نمیترسید. حالا خیلی از اشک هایش را تا صبح روی همین تخت می چید . سرش تا صبح روی همین بالش سفت درد را در خودش حبس میکرد. از روی همین تخت چشم میدوخت به میله های سخت و سرد جلوی چشم هایش .
همه ی کابوس ها را روی این تخت دیده بود . همه ی فکر های عذاب آور این جا به مغزش فشار میاوردند... فکر لحظه ای که سرش را برگردانده بود و با جای خالی دوستی روبرو شده بود که داشت از سه طبقه به سمت زمین سقوط میکرد. فکر اشک های مادری که توی دادگاه نشسته بود . بی صدا و بی حرکت . یک دفعه شروع کرده بود به ضجه زدن .
فکر دختری را کرده بود که یک طناب سفت خفه اش میکند . حرکات آدم های اطراف آرام آرام محو میشوند .
و او می میرد.
صحرا زمزمه کرد:
- تولدت مبارک رها!
یک بخشی از وجود رها شروع کرد به دست و پا زدن . شروع کرد به تقلا کردن . انگار روحش جا کم آورده بود . میخواست فرار کند .
اما خود رها... بی صدا به میله های روبرویش خیره شد. گوش سپرد به آواز خنده های عصبی دختر هایی که امیدشان به باریکه ی نوری بود که خودش را از دریچه ی کوچک روی سقف به زمین پرتاب کند .
اما همه جا تاریک بود. همه ی آرزو ها خوابیده بودند.
حالا رها هفده ساله شده بود . به یاد تولد سال قبلش افتاد ... به یاد مادر و پدر... کاش این جا بودند . میدانست این هفته خواهند آمد . اما نمیداست کدام روز.
صحرا دستش را گرفت.
- میترسم
- نترس.
- خیلی میترسم!
صدای رها لرزید. یک ترس عجیب و باور نکردی تمام وجودش را در آغوش گرفت . حالا فقط یک سال وقت داشت . شاید هم کمتر.
از فردا باید خودش را برای روز شماری آماده میکرد. باید یک جایی سی صد و شصت و پنج تا خط میکشید . بعد هر روز یکی شان را خط میزد . به آخرین خط که برسد ، همه چیز تمام خواهد شد.
دلش سوخت . برای تمام اشک ها ، برای تمام ترس ها و وحشت ها، دلش برای این همه خاطره ی به درد نخور سوخت . همه شان توی خفقان زنده به گور خواهند شد. هیچ کس هیچ چیزی از آن ها نخواهد شنید . همه شان بی خودی بودند.
زمستان مثل همیشه آزار دهنده بود . آزار دهنده تر از همیشه . حالا قلب رها هم یخ زده بود .
با خودش فکر کرد ، یک ماه دیگر یک سال میشود که این جاست ! یک سال میشود که این دمپایی های نارنجی توی پایش گریه میکنند . یک سال است که هر ثانیه می میرد. هر ثانیه ... و تمام ثانیه ها بی حرکت از کنارش عبور میکنند . بی آن که بایستند . بی آن که اشک هایش را پاک کنند ، میروند .
قانونش همین است . ثانیه ها باید بروند.
توی دلش گفت: تولدم مبارک!
* * *
نسیم ، همان که همیشه خودش را می انداخت توی آغوش رها ، حالا داشت از سرما رنج میبرد . و از صدای قارقار کلاغ های بیمار در خود میلرزید. وحشت میکرد نکند کلاغ های خسته ، با نوک هایشان بالش را پاره پاره کنند !
از ترس خزید کنار پنجره ی خانه ای سر مازده . خودش را از لابه لای پنجره کشید داخل . نشست گوشه ی سقف و هیچ کاری نکرد به جز تماشا کردن.
نگاه کرد. دوتا خانواده را دید. و مردی که کت مشکی تنش بود و بین آن ها نشسته بود.
داشتند یک چیز هایی به هم میگفتند.
توی چشم های زن ها اشک جمع شده بود . و مرد ها سرشان را پایین انداخته بودند.
حالا یک ساعتی میشد که نسیم داشت تماشایشان میکرد.
یکی از زن ها از جایش بلند شد. بی صدا به سمت زن دیگر رفت. قدم هایش شل و خسته بودند. نزدیک تر که شد ، انگار پاهایش سست شدند. زانو زد. دست هایش روی پاهای زن دیگر افتادند. شانه هایش میلرزید. خم شد. سرش را روی پاهای زن گذاشت . دیگرراست نشد. شکست.
شروع کرد به اشک ریختن.
زن دیگر او را بلند کرد. دستش را گرفت . کمی صبرکرد. اشک هایش ریختند روی سر زنی که زانو زده بود.
دسش را روی سر زن کشید . اشک ها را پاک کرد. داشت یک چیز هایی میگفت. داشت یک چیزی را زمزمه میکرد. انگار به فکر کس دیگری بود . انگار داشت برای کسی دعا میکرد.
یک آن ... هم دیگر رادر آغوش گرفتند .
و روی شانه های هم اشک ریختند.
و هق هق کردند. بلند بلند! آن قدر بلند که نسیم هم صدایشان را میشنید.
و مرد ها ... دستشان را جلوی صورتشان گرفته بودند و گریه میکردند.
اما مردی که کت مشکی بر تن داشت ، داشت لب خند میزد . انگشتش را به چشم ها ی پر از اشکش فشار میداد و لب خند میزد.
نسیم از جایش بلند شد. برگشت به همان جایی که از آن آمده بود . به آسمان.
زن ساعت رها را به او برگرداند .
داشت به آفتاب فکر میکرد. به اینکه آفتاب آن بیرون چه شکلی بود ؟ چقدر با آفتاب حیاط زندان فرق داشت؟
یک دست بند طلا به رها دادند. هدیه جشن تولد پانزده سالگی اش بود . از طرف پدر . گاهی وقت ها توی قفس به دستبند فکر میکرد. بعضی وقت ها که آن دستبند زمخت و ترسناک را به دستش میبستند ، یاد همین دستبند میفتاد.
ابر ها چطور؟ آن ها هم فرقی میکنند؟
سفید تر نبودند؟
خنده اش گرفت. درست وقتی که از همه جا نا امید شده بود ، آمدند سراغش ، گفتند خانواده ی مقتول رضایت داده . گفتند میتوانی بیایی بیرون .
 
نمیتوانست باور کند . با خودش فکر کرد حتما یکی از همان خواب های عجیب و غریب همیشگی است . قبلا هم این طوری شده بود . خواب میدید و میفهمید که دارد خواب می بیند.
چقدر دلش برای این ساعت تنگ شده بود ! زنگ های شیمی ، هر ده دقیقه یک بار نگاهش میکرد!
اما خواب نبود! این را دو روز بعد فهوید . وقتی دختر ها یکی یکی میامدند و با چشم های پر از اشک به او میگفتند : مبارکه!
وقتی داشت از آن راهرو ی تنگ و تاریک و ساکت عبور میکرد. دختر ها نزدیک میامدند و با خنده یک چیز هایی میگفتند.
حالا میفهمید که خواب نیست. حالا که داشت ساعتش را دستش می کرد. یک سال شد!
با خودش فکر کرد ، پس صحرا چی؟ او کی آزاد میشود ؟ یاد حرف صحرا افتاد: منم آزاد می شم . خیلی زود. تا آخر امسال منم آزاد می شم.
هرگز نفهمید صحرا آن جا چکار میکرد.
قلبش داشت از جایش کنده میشد.
وقتی به خودش آمد ، پشت یک در قهوه ای بزرگ ایستاده بود. این در ، مرز آزادی و حبس بود. مرز آن خیابان های غریب و این زندان غیر قابل تحمل.
دانه های برف شروع کردند به باریدن . آرام آرام ...
و یک صدای بلند پیچید توی گوش رها. صدای همان در بزرگ بود. بازش کردند.
رها چشم هایش را ریز کرد.
این جا ... یک جایی بود بیرون از زندان.
شمش به سه نفری افتاد که داشتند تماشایش میکردند.
مادر، پدر و رامین.
به سمت هم دویدند. حالا میتوانست صورت هایشان را ببیند .
حالا توی بغل هم بودند. هر چهار تا همدیگر را بغل کرده بودند و داشتند میخندیدند.
و اشک هایشان ، چقدر اشک هایشان قشنگ بود!
رها نمیتوانست باور کند. این بیرون ایستاده بود و داشت مبخندید.
داشت آزادی اش را جشن میگرفت.
دیگر خبری از تاریکی قفس نبود.
اما ... یک دفعه تن رها لرزید . از سرما نبود. این لرزش غیر طبیعی بود.
هنوزهمان جا ایستاده بودند. رها خودش را چسباند به بدن مادر.
- اومدی بیرون رها!
- دیگه اعدامم نمیکنن؟
- نه!
- مواظبم میمونی؟
- آره!
- من میترسم!
- نه!
رها یک جیغ خفیف زد. بعد شروع کرد به خندیدن . بعد دوباره جیغ زد.
بعد افتاد روی زمین. روی برف های سرد که میخزیدند روی زمین سرد.
و هاله ها...
این جا...
رها بی دلیل این جا را دوست داشت . بی دلیل عاشق این درخت های بلند و مریض بود.
بی دلیل این پنجره های بزرگ را که به روی آفتاب باز میشدند دوست داشت.
بی دلیل این که آفتاب صبح ها صورتش را نوزاش می کرد را دوست داشت.
این جا برای خندیدن بهانه لازم نبود ، برای اشک ریختن بهانه لازم نبود.
لازم نبود الکی لبخند زد.
این جا دلیلی برای هیچ کاری وجود نداشت.
و رها بی دلیل عاشق این جا شده بود.
برخلاف خیلی های دیگر ، وقتی زمان دارو ها میرسید بهانه نمیاورد.
بعضی ها حتی از دست پرستار ها فرار هم میکردند ! اما رها... از همان اول عاشق این جا شد.
خب روز های اول ... شاید آن روز ها کمی سخت تر بودند. اما باز هم آن جا را دوست داشت!
گاهی وقت ها بعد از چند روز سکوت ، بی دلیل شروع میکرد به فریاد زدن . در حالی که دست پا میزد از خودش می پرسید: چه ام شده؟!
بعد اشک هایش میریختند. پرستار ها میدویدند طرفش . یک آمپول به دستش میزدند ، نمیداند ... شاید هم به گردنش... بعد پلک هایش روی هم می افتادند.
رفته رفته آرام تر میشد. دیگر حرفی نبود. با کسی حرف نمیزد . حتی با مریم ، دختری که مثل خودش بود.
افسرده بود.
حتی با علی. علی را سه بار بیشتر ندیده بود. یک بار به هم لبخند زدند. ولی هیچ وقت با هم حرف نزدند.
ولی یکی بود که رها همه ی وقت های تنهایی اش را با او می گذراند . همه ی حرف های توی دلش را به او میگفت.
مهتاب...
با آن چشم های سبز می نشست گوشه ی اتاق و لبخند می زد. گاهی وقت ها هم گریه می کرد. بعد رها می دوید طرفش . مهتاب درست مثل بخار ناپدید می شد.
یک بار مهتاب نشسته بود کنار پنجره . رها دوید طرفش. و یکی از پرستار ها به دنبال او!
فکر کرده بود رها میخواهد خودش را بیندازد پایین.
شاید هم می انداخت! کسی چه میداند!
بعضی شب ها ، وقتی چراغ ها را خاموش میکردند وقتی تنها میشد،صدای خنده های عصبی دختری را می شنید که با دمپایی ها نارنجی دارد توی یک راهروی تنگ و ترسناک قدم میزد . صدای تالاپ و تالاپ دمپایی همه جا را پر میکرد.
احساس میکرد همه جاتنگ شده. درست مثل یک زندان !
این جور وقت ها از غصه میترکید! شروع میکرد به جیغ زدن . و دختری با چشم های سبز به او لب خند میزد.
گاهی وقت ها صدای پاهای زنی را میشنید که دارد دسته کلید هایش را توی جیبش جابجا می کند . می آید کنار قفس های سرد و تاریک ، لم می دهد به میله های بد قواره و از دختر ها میخواهد به حیاط بروند.
این جور وقت ها دلش میخواست سر زن را به همان میله ها بکوبد.
یک بار هم همین کار را کرد. سر زن را گرفت و محکم کوبید به میله ها.
ولی وقتی به خودش آمد ، نه از آن زن خبری بود و نه از آن میله ها. با سر خونی پرستاری روبرو شده بود که نشسته بود گوشه ی دیوار.
بهترین روز ها، این جا روز هایی بودند که هوا آفتابی بود. آفتاب خودش را میانداخت توی بغل کاشی ها . این جا پر بود از پنجره . درست بر عکس زندان ها.
رها این روز ها دیگر از آن قرص های صورتی بدش نمیامد . درست هم رنگ روسری بچگی هایش بودند. صورتی !
این روز ها دیگر از هیچ چیز بدش نمیامد. حتی از کابوس های عجیب و غریب یخ زدن تمام بدن ... و مردن. حتی ازآن سیم های عجیب و غریبی که به سرش وصل میکردند.
این روز ها فقط دوست داشت لذت ببرد. از همه چیز! از آفتاب! از درخت های پیر، از صدای نعره های خودش، از کابوس ها ، از نگاه های علی- چرا این جوری نگاهش میکرد؟
و از چشم های مهتاب...
که می نشست گوشه ی اتاق و آرام خیره میشد به غروب کردن آفتاب.که حرفی نمیزد ، و چشم هایش همه حرف های دنیا را باخودشان به دوش میکشیدند.
گاهی وقت ها یک خانم و آقا هم میامدند آن جا . یکی شان مادرش بود. آن یکی پدرش . رها بیشتر وقت ها را سکوت میکرد. سرش را می انداخت پایین و هیچ چیز نمی گفت.
و آن زن... گریه نمیکرد!
رها میتوانست به یاد بیاورد که آن زن بعضی وقت ها چطوری اشک میریخت . ولی این روز ها ... فقط لب خند میزد. گاهی وقت ها چانه اش می لرزید ، دهانش کمی کج میشد . اماباز لب خند میزد.
یک بار خود رها شنید یکی از دکتر ها گفت : این جا گریه نکنید .
یک روز یکی آمد به دیدنش. گفت من صحرا هستم .
رها نمیخواست او برود . احساس می کرد او از گذشته ی تلخی می آید که حتی فکر کردن به آن هم مرگ آور است . اما با همه ی این ها ، وجود دختر به رها آرامش می داد.
با صحرا حرف زده بود . صدایش چقدر قشنگ بود! از رها پرسید : میخوای بخونم؟
رها سرش را پایین انداخته بود. با بغض گفته بود: مهتاب...
و صحرا با همان صدای غیر زمینی خوانده بود:
ای روشنی صبح ز مشرق برگرد
ای ظلمت شب با من بیچاره بساز!
رها یک لب خندمحو زده بود.
امشب شب مهتابه ! حبیبم رو می خوام!
حبیبم اگر خوابه ، طبیبم رو میخوام!
و رها برای اولین بار در طول این مدت احساس کرده بود یک موجود آشنا در درونش پیدا کرده . احساس کرد یک نیروی ضعیف دارد توی وجودش میخندد.
یک روز هم مردی به دیدارش آمد .
با کت و شلوار مشکی. چقدر شبیه بازیگر مورد علاقه اش بود. با یک جفت چشم مشکی و براق که میتوانستی خودت را داخلش ببینی، به رها چشمک زده بود.
فکر میکردند رها نمیداند.
ولی او خیلی خوب میدانست که یک چیزی طبیعی نیست.
یک بار دکتر فکر کرد رها خوابیده . ولی او بیدار بود و حرف هایش را شنید. داشت به پدر میگفت: شاید چیزی فرا تر از افسردگی باشد.
بعد درباره تجربیات بد رها حرف زده بود. گفته بود تمام این اتفاقات در ا و تاثیر خودشان را گذاشته اند.
ولی رها یک چیز را سر در نمیاورد.
او حالش خیلی هم خوب بود! فقط گاهی وقت ها گریه اش می گرفت . گاهی هم بد جور عصبی میشد .آنقدر عصبی که میتوانست همه چیز را به هم بریزد.
چند بار هم چیزی نمانده بود خودش را از پنجره پرت کند.
خب مهتاب آن جا بود! باید دنبالش می رفت!
این جارا دوست داشت! این جا پر از پنجره هایی بود که به طرف آسمان باز می شدند.
پس ایراد کار کجا بود؟
یک بار هم با پدر و مادر به گردش رفته بود. یک گوشه کنار یک رود نشسته بود و به سنگ ها ی توی رود خیره شده بود. بعد هم برگشته بود آسایشگاه.
امروز هم میخواستند بروند گردش.
او ، پدر ، مادر و رامین.
پرستاری او را از روی تخت بلند کرد. دستش را گرفت و او را به طرف راهرو آورد. رها دست پرستار را محکم فشار داد.
پدر و مادر گوشه ی راهرو ایستاده بودند.
رها را به هم نشان دادند. مادر آرام گفت: نگاه کن! داره لب خند میزنه!
به طرف او آمدند. رها وسط ایستاد . دست رها را گرفتند . پدر دست راستش را گرفت و مادر دست چپش را.
بعد به راه افتادند.هر سه تا کنار هم. دست در دست هم .
یک لبخند خشک از گوشه ی چپ رلب رها آویزان ماند.
وقتی رها وارد حیاط بزرگ آسایشگاه شد ، اولین کسی که به او خوش آمد می گفت نسیم بود. صورتش را نوازش کرد و موهای روی پیشانی اش را را به عقب انداخت.
رها توی دلش از درخت های پیر حیاط خداحافظی کرد.
چشمش به مهتاب افتاد. کنار یکی از درخت ها ایستاده بود.
رها دلش می خواست برایش دست تکان دهد . ولی نتوانست. خجالت می کشید. شاید هم میترسید.
ماشین بیرون حیاط بود.
رامین از ماشین پیاده شد. به طرف رها آمد . یک چیز هایی به او گفت . رها توجهی نکرد. فقط لب خند زد.
با لب خند زدن او ، یک قطره اشک از چشم رامین رها شد . به پدر نگاه کرد. انگار داشت با نگاهش می گفت: داره می خنده!
رها شیشه ی پنجره را تا آخر پایین کشید . دستش را بیرون برد. نسیم دستش را گرفت .
و مهتاب ... همه ی دختر هایی که توی خیابان راه میرفتند ، همه ی دختر هایی که با عجله از مغازه ها بیرون میامدند ، همه شان مهتاب بودند.
رها سرش را بلند کرد. چشم هایش را بست . صدای بال های چند تا دختررا شنید که داشتند توی آسمان پرواز میکردند.
با خودش گفت: شاید مهتاب هم بینشان باشد.
سرش را بیرون برد. کسی چیزی نمی گفت . هیچ کس مخالفت نکرد: سرتو بیار تو بچه!
چشمهایش را باز کرد.
داشت نفس میکشید! داشت زندگی میکرد!
از ماشین پیاده شدند .
نشستند کنار همان رود قبلی. کسی حرفی نمیزد. فقط رود بود که داشت قهقهه زنان از کنارشان عبور میکرد.
کمی بعد ، رها از جایش بلند شد. مادر هم همین طور. ولی پدر دست مادر را گرفت . یک چیزی توی گوشش گفت . مادر نشست سر جایش.
رها از آن ها دور شد.
رفت و نشست بالا ی یک سنگ بزرگ . از آن جا میشد پایین را دید.
وقتی به خودش آمد ، آفتاب داشت غروب میکرد.
دستش را زیر چانه اش گذاشت. چقدر دلش برای غروب تنگ شده بود!
میتوانست سایه ی دختری را که داشت به او نزدیک میشد ، از دور ببیند.
دختر بی صدا کنارش نشست. باد موهایش را پخش میکرد و او بی حرکت به آسمان نگاه میکرد.
رها به دختر خیره شد . به چشم ها ی سبزش . به بینی قلمی اش.
یاد یک روز خیلی بد افتاد. یک روز این دختر از سه طبقه پرت شد پایین . تمام استخوان هایش شکستند.
چرا ؟ چی شده بود؟
آه!
رها احساس کرد دلش بد جوری گرفته.
- مهتاب ؟
مهتاب هیچ چیز نگفت.
- مهتاب؟
کسی جوابی نمیداد.
رها آب دهانش را قورت داد. قلبش داشت تند تر میتپید.
سرش را پایین انداخت.
- منو بخشیدی مهتاب؟
دختر لب خند زد. انگشتش را روی دست رها کشید. بعد به چشمهایش خیره شد.
داشت لبخند میزد.
از جایش بلند شد.
رها صدای دور شدنش را می شنید .دور ترو دور ترو دور تر...
رهاروی زمین دراز کشید. نگاهش را به غروب آفتاب چسباند .
او بود ، صدای نفس هایش بودند ، نسیم بود ...
و یاد لبخند آخر مهتاب بود.
با خودش گفت: پس بخشید!
اشک هایش با دانه های باران قاطی شدند. رفتند لابه لای چمن ها.
بی صدا میخندید.

 

 


لطفا برای حمایت از ما روی g+1 کلیک کنید. خیلی ممنون